تبلیغات
همه چیز از همه جا :-!
قالب وبلاگ
همه چیز از همه جا :-!
پروآز فقطــ به پریــدن نیستـــ بلکـه به احسآس آزآدی استــ آزآدی را بیآمــوز :-) 
سلام بچه ها همون طور که گفتم امروز یک داستان دیگه می ذارم اسم این داستان کوتاهم ساحل نقره ایه و خودم نوشتمش پس جون مادرتون نظر یادتون نره

ساحل نقره ای

خانواده ی بلک برد برای گذراندن تعطیلات خود در کنار ساحل خانه ای را کنار

ساحل اجاره کرده بودند برندی بزرگترین دختر خانواده بود و بعد از او خواهرش

بتی بود برندی مثل هر سال اتاقی را که از آن جا می توانست دریا ببیند برای

خود انتخاب کرد او همیشه با صدای امواج به خواب می رفت ولی آن شب این

طور نشد هیچ صدایی از دریا به گوش نمی رسید شب سردی بود برندی شالش

را دور خودش پیچید و به سمت در اتاقش راه افتاد ساعتش را نگاه کرد ساعت

 سه بود همه به خواب رفته بودند او پاور چین پاور چین در خانه را باز کرد و پایش

 را روی شن ها گذاشت روی زمین خم شد و سنگی را برداشت به درون آب

پرتاب کرد سنگ درون آب فرو رفت ولی نه موجی ایجاد کرد نه صدایی آمد برندی

جلو تر رفت دستش را درون آب فرو برد که ناگهان حس کرد یک سطل آب سرد

روی سرش ریختند آب مثل ژله بود ناگهان مرغ دریای کوچکی از آب بیرون امد و

یک راست به طرف برندی شیرجه رفت بووووووووووووووم وای نه باز دوباره اه

تا این جا چطور بود یادتون نره نظر بدین:

 




طبقه بندی:
[ سه شنبه 1 شهریور 1390 ] [ 06:05 ب.ظ ] [ نویسنده ی کوچک ] [ نفر به قسمت اول داستانم نظر دادن1 ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

به این وبلاگـــ خوش اومدین!
تو این وبلاگ می تونید همه چی پیدا کنید.

از مطالب علمی گرفته تا طنز و حتی معرفی کتاب....

با تشکر مدیر این وبلاگ
نویسندگان
نظر سنجی
دسوت دارین تو این وبلاگ بیش تر درباره ی چی مطلب بذارم؟






صفحات جانبی
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :