تبلیغات
همه چیز از همه جا :-!
قالب وبلاگ
همه چیز از همه جا :-!
پروآز فقطــ به پریــدن نیستـــ بلکـه به احسآس آزآدی استــ آزآدی را بیآمــوز :-) 

سلام به دوستا ی گلم برین ادامه ی مطلب ادامه ی داستان رو نوشتم فقط اگه نظر ندین باهاتون قهر میکنم نظرا باید برسه به 10 تا و گرنه آپ بی آپ

http://eshghamm.blogfa.com

ساحل نقره ای

چی شده عزیزم مامان باز کامپیوترم دوباره با همون صدا هنگ کرد اه حالا چی کار کنم همه ی مطالبم دود شدن رفتن هوا غصه نخور عزیزم مگه داستانتو رو کاغذ ننوشتی پس دوباره وارد می کنی ناراحت نباش اوه باشه مامان مامان! چیه؟ داستانم رو بخونم آره عزیزم من منتظرم دریینگ دریییینگ ای وای باید تاکسی باشه برندی باید برم غذای بتی روی اجاقه زیرشو خاموش کردم میاد بهش بگو بخوره ببخشید بازم شیفت بعد از ظهر دارم مراقب بتی باشی ها! اه اه بازم اون حرف های همیشگی این حرفا رو برندی تو دلش گفت مامان فکر می کنه بتی خیلی از من کوچکتره فقط دو سال ازش کوچیک ترم مامان هیچ وقت وقت نکرده داستان ها ی منو بخونه .....................

 3ماه بعد

 هوررررررا ! تعطیلات شروع شد قرار بود خونواده ی بلک برد برای تعطیلات تابستانی به خانه ای در ساحل نیوجرسی برن و تعطیلات خودشون رو  آن جا بگذرونن شبیه همون اتفاقات توی داستان برندی در واقعیت برای برندی اتفاق افتاد مرغ دریای کوچیک برندی رو به یک سمت راهنمایی کرد برندی نمی دونست چرا ولی قلبا به این موجود اعتماد داشت وقتی که برندی کمی از ساحل سیاه و قیر گون دور شد جلو روش دریایی دید با آبی صاف و زلال که اگه خوب دقت می کردی می تونستی اعماق دریا رو هم ببینی ناگهان برندی صدای پایی شنید سریع برگشت بتی! هیس ساکت باش چرا این قدر سر و صدا کردی توی این هوا برا چی اومدی بیرون تازه چقدر هم سر و صدا می کردی من؟! من و سر و صدا اه امکان نداره این قدر آروم اومدم خودم هم صدای پامو نشنیدم چه برسه به تو که اتاقت ته راهروئه هه آرام همچین دمپاییهات قرچ قرچ صدا می دادند من فکر کردم نکنه برف اومده تو خونه داری به چکمه این ور و اون ور می ری برف این جا تو نیوجرسی اونم تو تابستون؟! خیلی خوب باشه قبول دارم زیادی اغراق کردم ولی بالاخره سرو صدا کردی که من بیدار شدم حالا اومدی این جا چیکار ب ناگهان مرغ دریایی بین ان دو شیرجه رفت و دو تا گردنبند یک شکل و یک رنگ و یکسان خلاصه همه چیز برابر رو انداخت جلو پای دخترا بتی حرفشو ناتمام گذاشت در عوض پرسید این دیگه چی بود و بعد به مرغ دریایی اشاره کرد برندی هم همان سئوال را پرسید ولی به گردنبند ها اشاره کرد ناگهان مرغ دریایی به حرف آمد و گفت: گردنبندا رو بندازین گردنتون برندی و بتی که انگار طلسم شده بودند گردنبند ها را به گردنشون انداختن ناگهان هر دو حس کردن سرشون گیج می ره و...........................

http://eshghamm.blogfa.comخب هر کی نظر نده  دیگه بهش نظر نمی دم




طبقه بندی:
[ جمعه 4 شهریور 1390 ] [ 12:46 ق.ظ ] [ نویسنده ی کوچک ] [ نفر قسمت سوم داستانم رو می خوان! ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

به این وبلاگـــ خوش اومدین!
تو این وبلاگ می تونید همه چی پیدا کنید.

از مطالب علمی گرفته تا طنز و حتی معرفی کتاب....

با تشکر مدیر این وبلاگ
نویسندگان
نظر سنجی
دسوت دارین تو این وبلاگ بیش تر درباره ی چی مطلب بذارم؟






صفحات جانبی
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :