تبلیغات
همه چیز از همه جا :-!
قالب وبلاگ
همه چیز از همه جا :-!
پروآز فقطــ به پریــدن نیستـــ بلکـه به احسآس آزآدی استــ آزآدی را بیآمــوز :-) 
سلام بچه ها این دفعه یک داستان کوتاه آوردم خیلی قشنگه برین ادامه ی مطلب و بخونینش نظر هم بدین هر کی نده کلی از دستش ناراحت می شم

اسم داستان:

باور

یک روز تو یک شهری بارون نمیومده مردم میرن بالای تپه تا برای بارش بارون دعا کنن یکی از بچه ها با خودش چتر آورده بود همه بهش می خندن و می گن آخی بیچاره دیوونست برای چی چتر آوردی ؟ بچه هه با همون زبان بچگیش جواب میده: خوب مگه ما نیومدیم این جا تا برای بارش باران دعا کنیم خب اگه باران بیاد که بدون چتر خیس می شیم! این جا بود که همه ی اهالی به خودشون اومدن اونا همه برای دعا برای بارش باران اومده بودن ولی فقط یکیشون باور داشت که بارون خواهد اومد و با خودش چتر آورده بود

چطور بود به نظر من که داستان قشنگی بود شما چی میگین!




طبقه بندی: داستان کوتاه،
[ شنبه 29 مرداد 1390 ] [ 02:19 ب.ظ ] [ نویسنده ی کوچک ] [ نفر به این داستان نظر دادن! ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

به این وبلاگـــ خوش اومدین!
تو این وبلاگ می تونید همه چی پیدا کنید.

از مطالب علمی گرفته تا طنز و حتی معرفی کتاب....

با تشکر مدیر این وبلاگ
نویسندگان
نظر سنجی
دسوت دارین تو این وبلاگ بیش تر درباره ی چی مطلب بذارم؟






صفحات جانبی
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :